با جمعی از همکاران درون یک فضا پیمای غول پیکر بودیم وداشتیم به کره ی ماه نزیک می شدیم.
وای خدای من یعنی واقعا داریم به ماه ی که سال ها آرزوی دیدنش را از نزدیک می مردم می روییم. خیلی شگفت انگیز بود.
وقتی که رویم را برگرداندم زمین ظریف و کوچک مان را مشاهده کردم وای…
تا از این جا زمین را نبینی نمی توانی حدس بزنی ویا تصور کنی که چه قدر قشنگ وآبی رنگ است.
لطفا لباس هایتان را بررسی کنید که می خواهیم بیرون بروییم.
این سخن یکی از همکارانم هنگامی که به کره ی ماه رسیدیم گفت که بار دیگری نیز به فضا آمده بود.
خیلی کنجکاو بودم و در همین حال خیلی هم می ترسیدم
ولی با گفتن چیزهای خنده دار خود را سرگرم می کردیم که استرس مان کم تر شود ولی کم نمی شد که نمی شد.!
در فضا پیما را باز کردم و برای اولین بار پا بر روی خاک ماه گذاشتم البته چیزی هم نا گفته نماند که با پای راست از فضا پیما خارج شدم.
حس عجیبی داشتم که در مدت چهل سال از زندگیم چنین وضعی نداشتم.
به خدا و قدرتش فکر می کردم و به عظمت متجلی اش …
از این بگذریم خیلی خوب نمی توانستیم نفس بکشیم دلم برای نفس کشیدن های صبحی زمینمان تنگ شده بود.